گذشته هایت را ببخش
زیرا آنان همچون کفش های کودکیت نه تنها برایت کوچکند
بلکه تو را از برداشتن گام های بزرگ بازمیدارند

برچسبها:
مرد نه با اسب سفید می آید نه با بنز سیاه!
مرد با دو پای خودش می آید
مرد نه با حساب پر و نه با شرکتی در فلان جای شهر که با غرور و مردانگی اش می آید
مرد آنقدرها هم رویایی نیست
یک آدم ساده که می شود از قامتش مغرور شد
که می شود خستگی هایش را فهمید
که چشمانش حرفی جر برای زنش ندارد …
روز مرد بر تمام مردان ایران زمین مبارک

برچسبها:
تو که می آیی
پنجره ای باز می شود
پرده بی رنگ دلتنگی
کنار می رود
آرام میان جانم
خانه می کنی

برچسبها:
" قلب گوهری تاریک که در خاک غفلت غوطه ور شده ..
تخلیه اش با فکر .
و نورش با یاد بودن .
و صندوقش صبر است ".

برچسبها:
چه راحت نوشتيم بابا نان داد
بى آنكه بدانيم بابا براي نان همه جوانيش را داد …

برچسبها:
قلبمو به تو سپردم
مراقبش باش
من راه را هموار میکنم
تو فقط آرام با من بیا
با دستانم تمام خارها را کنار میزنم
تو فقط آرام با من بیا
نترس از خارها که به پایم رفته
تو فقط آرام با من بیا
من باکی ندارم از هیچ درد و سختی، اگ تو با من باشی
تو فقط با من بیا

برچسبها:
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه… و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
آرزوی سلامتی و طول عمر برای همه پدران دوست داشتنی و عزیز
و طلب آمرزش و رحمت برای همه پدرانی که در بین ما نیستند…

برچسبها:
پدرم لبخندی است در چار چوب قاب .
پدرم خوابی شیرین است که هر لحظه انتظار دیدنش را می کشم.
پدرم نوازش اشک است در پهنه ی صورتم ….
پدرم خاطره است
پدرم خاطره شد….
پدرم داستانی است حماسی که در ذهن ناآرامم بارها وبارها مرور می شود.
پدرم ترانه ایست امید بخش که در گوش جانم بارها زمزمه می شود.
پدرم قطعه ایست غمگین که در فراق سروده شده
پدرم تکیه گاه آرزوهای من است
پدرم یاد است…
پدرم یاد خاطره های شیرین است.
برای شادی روح پدرهای آسمانی صلوات

برچسبها:
بلند بالا
اي تيک تاک نبض
اي لنگر بودن
بودن چه بيهوده ست
اگر قيامتي نباشد
و من بار ديگر
تو را نبوسم
ننوشم
نبينم…

برچسبها:
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید.
و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری.

برچسبها:


