زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست !
زندگی باغ تماشـــای خداســت …
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا ، لبـخند هـا ، آوازهـــا … !


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 20:13 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(1)

دریا برای مرغابی " تفریحی " بیش نیست … امآ برای ماهی " زندگی " است …
برای اونیکه عاشقته " ماهی " باش نه مرغابی


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 20:10 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

اغلب کسانی که در زندگی خویش
احساس آرامش می کنند:
لبخند را مشق خود می کنند…
امید را هرروزدعا می کنند…
عشق را تدریس می کنند
و
محبت را فراموش نمی کنند…
لحظه هايتان پر از احساس آرامش دوستان خوبــــــــــــم


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 11:42 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

پسر: ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ؟
دختر: ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !
پسر: ﺑﺎﺷﻪ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ!
دختر: ﺑﺎﺷﻪ!
پسر: ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!!
دختر: ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ !!!
پسر: ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ … (:
سلامتی همه اونايی که يواشكی عاشقن


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 11:39 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(1)


تورا یافتم
و ازان پس جهان
پول خردی ست
در جیب هایم…


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 11:36 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

آب قطره قطره مي چكد و با پايداري و سماجت، سنگ بزرگ را سوراخ مي كند؛ موش با پشتكار و استقامت موفق به پاره كردن رشته محكمي از سيم مي شود و ضربه هاي پي در پي تبري كوچك، درخت كهن را از پاي در مي آورد
تـــــو مي تــوانــي


برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 11:31 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(1)
فاصله دختر تا پیرمرد یک نیمکت بود، روی نیمکتی چوبی رو به روی یک آب نمای سنگی..!! پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی دختر: نه، مطمئنی دختر: نه، چرا گریه میکنی؟! دختر: دوستام منو دوست ندارن ! چرا ؟! دختر: چون قشنگ نیستم! ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تاحالا دیدم! دختر: راست میگی؟ آره از ته قلبم. دخترک بلند شد و پیرمرد را بوسید و بطرف دوستانش دوید.. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش رو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!

برچسب‌ها:

تاريخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393 | 11:29 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

حکایت رفاقت
حکایت قهوه ایست که به یادت تلخ نوشیدم
وباهرجرعه اش اندیشیدم که طعمش رادوست دارم یانه
آنقدرماندم بین دوست داشتن ونداشتن که
تمام که شدفهمیدم بازهم قهوه می خواهم
حتی
تلخ تلخ…


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 | 16:30 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

خدایا !!
راهي نميبينم ! آينده پنهان است …
اما مهم نيست !
همين كافيست كه
تو راه را مي بيني و من تو را …


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 | 16:29 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(1)

بودنت زیباست
مثل تابیدن آفتاب
بر ساقه‌های تُرد بابونه
بر تن درخت ایستاده‌
بر من
ماه در آغوش تو به خواب می‌رود
خورشید با چشم‌های تو بیدار می‌شود
عشق من!
بودنت زیباست
مثل پر شستن قو
مثل چرخیدن پروانه
مثل پرواز بر تلاطم دریا…


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 | 13:56 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما