بعضی انسانها "حضور" دارند- وقتی که به جمع وارد میشوند، فضای جمع را تغییر میدهند، انگار که یکباره آهنربای حضورشان برادههای ذهن و روان حاضران را مجذوب میکند و شکل و سامان ویژه میبخشد. موقعیتی برای ما میآفریند تا جهان را از پشت پنجره او (ولو لحظه ای) ببینیم. این جابجایی در منظر وجود است که افقهای تازه بر ما میگشاید، جهان ما را فراخ میکند، و برایمان فضای تنفس میآفریند.

برچسبها:
من همواره سعی میکنم انسان باشم نه برای رضایت دیگران بلکه برای اسودگی وجدان خودم…
گرچه ضربه میخورم . اسیب میبینم .ضرر میکنم. اما سبک شدن روحم رو احساس میکنم…
من تا ابد زنده نخواهم بود …

برچسبها:
استادی که درس شادبودن میداد میگفت :
اگه كسی تصمیم بگیرد فقط در لحظه اكنون راضی باشد، بعد ، به لحظه بعدی كه رسید، باز در لحظه اكنون راضی باشد و بعد به لحظه بعدی كه رسید باز …..
او فقط برای راضی و شادبودن در یك لحظه تلاش كرده است، اما یك دفعه می بیند پنج سال است كه راضی و خشنود است!
اگه كسی از لحظه اكنونش ناراضی باشد، بعد، از لحظه بعد هم نا راضی باشد ، بعد… به خودش میاید و می بیند پنجاه سالش است و همه این پنجاه سال را نا راضی بوده است !
به همین دلیل دانشمندان ذهن به لحظه، اكنون میگویند: لحظه ابدی اكنون! حواست به لحظه ابدی اکنون باشه!

برچسبها:
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من!
خدا شعله ای توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.
خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید.
خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گُر می گرفت.
خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد؛ مجنون سر رسید.
مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

برچسبها:
دنيا را به کودکان بدهيم،
حداقل براي يک روز
بدهيم مانند بالوني رنگارنگ
بازي کنند، بازي کنند،
آواز سر دهند در ميان ستارگان.
دنيا را به کودکان بدهيم،
بدهيم مانند يک سيب بزرگ
مانند يک تافتون گرم،
چيزي نيست يک روز.
دنيا را به کودکان بدهيم
حداقل براي يک روز
تا دنيا، دوستي را درک کند.
کودکان،
دنيا را از دست ما خواهند گرفت
و درختان جاويدان بر آن خواهند کاشت!

برچسبها:
قول داده اَم…
گاهـــی
هَر اَز گاهـــی
فانـــوس یادَت را
میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم
خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره
میان این کوچـه های تاریک پَرسـه میزَنـَم
اَما بـه هیچ سِتارهی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…
خیالَت راحَت !

برچسبها:
دروازه غیب اندکی باز مانده بود
جوانمرد کنار در ایستاده بود
پنهانی داخل رانگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد
و چگونه از همه می گذرد
جوانمرد لبخند می زد
خدا گفت: پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم
اما نمی بخشیم وبه آسانی نمی گذریم از آن که ادعای دوستی ما دارد
جوانمرد بازهم لبخند زد
جوانمرد گفت:" اما ما در این دوستی پای می فشاریم
حتی اگر از گناه همه بگذری
و تنها از گناه دوست نگذری
همۀ دار و ندار ما در هستی همین است
از این دوستی، دست بر نخواهم داشت "

برچسبها:
چــه خــوب مـی شـــد اگـــر گــاهــی آدم مــی تـــونــســت . . .
دوســتــای خوب مــجـــازی شــو . . .
مــثــل یــک عــکــس گـــل ســـرخ . . .
مــثــل یـــک آهـــنــگ قــشــنــگ . . .
مــثــل یــک کــتـاب عــــالی . . .
دانـــلــود کــنــه . . . بـــیــاره پــیــش خـــودش . . .!!!

برچسبها:
گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید، به یک لبخند، به یک نگاه
رهایشان کرد، و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری سایه ای،
هر صدایی پژواکی،
هر زهری پادزهری،
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت، که زندگی در دنیا بی حساب نیست…

برچسبها:
کاش غصه هایت را در کوله پشتیی بگذاری
بزنی به دامان طبیعت…
ان ها را زیر درختی بگذاری…
بعد با خیال راحت میان دشت شقایق خودت را
رها کنی…

برچسبها:


