دختر خسته از متلک هایی که به او انداخته بودند

گریه کنان وارد امام زاده شد.گفت:

من اونی که دیگران فکر میکنند نیستم و در همان حالت به خواب رفت.

بیدار شد و سراسیمه بیرون رفت.همه چی عوض شده بود.

کسی متلک نمی انداخت.متوجه لباسش شد.

چادر امام زاده هنوز به اشتباه سرش بود.



برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 03 شهریور 1393 | 13:23 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما