چشم صنوبران سحر خيز
بر شعله بلند افق خيره مانده بود .
دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .
سر مي كشيد كوه،
آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟
پر مي كشيد باد،
آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،
با كوله بار شادي،
از دره مي گذشت ،
در دشت مي دويد !
هنگامه اي شگفت ،
يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !
نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد
دنيا،
در انتظارمعجزه … :
خورشيد مي دميد 




برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 29 شهریور 1393 | 23:26 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما