
برچسبها:
زندگی زیباست نه در رویا ،
بوسه زیباست نه برای هوس ،
پرنده زیباست نه برای قفس ،
دوست داشتن زیباست نه برای لمس کردن برای حس کردن ،
پس بدون چه کسی تو رو دوست داره بخاطره خودت

برچسبها:
میدونین فرق بیل گیتس و خانم رولینگ و نیک وویچ و مایکل جردن و …. هزاران ادم موفق دیگه با ادمای عادی چیه؟اونا ثانیه هاشون رو مثل بقیه ادما سپری نکردن!
مثل بقیه ادمای اطرافت هست
استفاده از زمانت مثه همه هست ، مثه همه می خوابی ،
صبح پا میشی ، فیلم میبینی ، تفریح و کار و …
یکسری کارهای تکراری و روزمره پس بدون که
مثل بقیه ی ادمای عادی شدی
بدون که هنوز خودت نیستی
بدون که ارزوت رو گم کردی
بدون که:
باید عوض بشی…!

برچسبها:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

برچسبها:
همیشه لازم نیست چهره ای زیبا داشته باشی
یا صدایی دلنشین
همین که قلبت زیبا باشد
قلبت زیبا ببیند، کافیست
داشتن قلبی زیبا تا اندازه ای خاص هست
که بتوانی خیلی ها را مجذوب خود کنی

برچسبها:
آدم هایی را که زیاد دوستت دارند ، بیشتر دوست داشته باش
و آنهایی را که زودتر ترکت می کنند ،زودتر فراموش کن
زندگی همین است
تعادل میان عشق و نفرت
تعادل میان بودن و نبودن ها
تعادل میان آمدن ها و رفتن ها
زندگی مرزی است که می گذاری تا کسی " هستی " تو را " نیست" کند
مرزی میان آنهایی که می گویند " دوستت دارم" و
آنهایی که می گویند " همیشه با تو خواهم ماند "

برچسبها:
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.روز بعدضمن صرف صبحانه،زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد:«من امروز صبح زود بلندشدم و پنجرهها راتمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد.

برچسبها:
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست
.
.
.
عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود…؟

برچسبها:
هر روز سپاسگزارم برای:
شب هایی که به صبح می رسند،
دوستانی که بخشی از خانواده مي شوند
رویاهایی که تحقق می یابند و
علاقه هایی که به عشق تبدیل می شوند.

برچسبها:
در جنوب شهر، مرد تنهایی زندگی می کند. آنجا که فاصله فقر و آرامش، چند متری تا سرِ کوچه و ساقی های مخدر فاصله دارد، آنجا که موتورهای سی جی حکمرانی می کنند و هیکل های باد کرده از عرق سگی. آنجا که زن ها رویاهایشان را در شبکه های ماهواره ای جستجو می کنند و دخترانی با سینه های تازه رسیده و ملقمه ای از ماتیک جیغ و لباس هایی بی شکل در کوچه های پرسه، دنبال خوشبختی می گردند. آنجا که «مگنا» همچنان لا انگشتی محبوب است و «جی وان»، محبوب نسل پا در هوای هویت نایافته که بین لذت و «اقتصاد نان شبی» گیر کرده اند.
در جنوب شهر مردی زندگی می کند، که هر وقت لب پنجره می رود تا هوایی تازه کند، بوی سیگار مردی با گُرده های چربی زده و عرق گیر چروکیده ای که زیربغل آن به زردی زده و سر کوچه جمله هایی با ترکیب تهوع آوری از کلماتی که به «...کِش» ختم می شوند، تکرار می کند، حالش را به هم می زند و پنجره را می بندد. مردی که پنجره های خانه را با صفحات نیازمندی های همشهری، صفحاتی که برخی از کادرهایش با ماژیک هایلایت فسفری علامت گذاری شده، مسدود می کند و برمی گردد تا در انزوای خانه دنبال هوایی برای تنفس بگردد.
مردی که صبح را با دود گازوئیل مینی بوس های از رده خارجِ شرکت های به گِل نشسته آغاز می کند و در گیر و دار بالا آمدن و نیامدن نفس های خشکیده از بی خوابی شبانه، راهی محل کارش می شود و در محل کار، با آدم هایی روبرو می شود که استعداد عجیبی در بده بستان پاچه دارند.
در جنوب شهر، مرد تنهایی زندگی می کند که گاهی حوصله خودش را ندارد، و وقتی به هم می ریزد، نه به دوستانش تلفن می کند، نه دور همی می رود، نه داد و بیداد راه می اندازد، و نه بلد است ستاره ها را بشمارد؛ فقط به دیوار های خانه ی ماتم زده خیره می شود و لال می شود، هر چه بی حوصله تر می شود، تو دارتر می شود و کمتر حوصله آدم ها را دارد.
در جنوب شهر مرد تنهایی زندگی می کند که وقتی به هم می ریزد، یادش می رود ساعتش را ببندد، یادش می رود که واکس کفش هایش را تازه کند. مردی که وقتی به هم می ریزد، خجالتی تر می شود و هی نگاهش را می دزدد از آدمها، تا مبادا سنگینی حرف های مانده در پشت پلک هایش، یا ماسیدگی لبخند روی لب های خشکیده اش معلوم شود. مردی که شوخی های همیشگی اش یادش می رود، صدایش دورگه می شود و هی بیخودی سرفه می کند، آنقدر که بغض لاکردار، فروخورده شود.
در جنوب شهر مردی زندگی می کند که وقتی به هم می ریزد، یا خیابان ها را هدف می گیرد و خودش را برمیدارد و راه می افتد، و یا لب پنجره را هدف می گیرد و در جیبش دنبال فندکی برای آتش زدن سکوتش می گردد.
برچسبها:


