دلقک پیری گفت ؛
زندگی خط لب است گه سرازیر ، گهی سربالا
وقت اجرای نمایش
به میان صحنه
خنده ای از ته دل
خنده ای با تب و تاب
مابقی وقت کشی است
خود فریبی است
یا فریب دیگران ؟!!


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 | 12:09 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

درون هر يك از ما جوانه ايست از مهر و لطافت خدا،
براستي آنانكه بدور از تلاطم زندگي و هواهاي نفساني
و بدون توجه به نژاد و يا مذهبي؛ اين جوانه را مي پرورانند
لذت شيرين انسانيت را چشيده اند…


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 | 12:07 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

1- خنده فشار خون را کم می کند.
2- خنده باعث طولانی شدن عمر می شود.
3- خنده سن افراد را کمتر نشان می دهد.
4- خنده تعادل هورمونی ایجاد می کند.
5- خنده باعث افزایش هورمون کورتیزول شده، ایمنی بدن را در برابر بیماریها زیاد می کند.
6- خنده هورمون سوروتونین را افزایش داده و باعث احساس سرخوشی در انسان می شود.
7- خنده تعداد ضربان قلب را تنظیم می کند.
8- خنده باعث شفاف شدن پوست صورت می شود.
9- خنده قدرت یادگیری را افزایش می دهد.
10- خنده از بیماریهای زخم معده و اثنی عشر جلوگیری می کند.
11 - خنده در پیشگیری از سکتۀ قلبی و سکتۀ مغزی بسیار مؤثر است.
12 – خنده چروک صورت را ازبین می برد.
13– خنده باعث رفع خستگی می شود
14 – خنده بهترین دارو برای درمان افسردگی است و ….


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 | 12:02 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

عاشق باش ، …
دلداده باش …
دلت را بده دست خودش ! …
خودش گفته : مصفا کردنش با "من" …
دلت را به آب بسپار ، زلال و روان …
تو قلبت را هوایی کن ، خدایی کردنش با من ! …


برچسب‌ها:

تاريخ : پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 | 12:00 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)


به آخرین باری فکر کن که عطسه کردی و مادرت گیر داد که کمی صبر کنی و بعد راه بیافتی، آخرین باری که پشت سرت آب ریختند تا زود از سفر برگردی، آخرین باری که تکه نان خشکیده ای را از زیرپا برداشتی و کنج دیوار گذاشتی، به یاد بیاور آخرین باری که انگشت کوچک دست راستت را بالا بردی برای اینکه خون دماغت بند بیاید، آخرین باری که از یکی خواستی تا تو را بترساند تا مگر سکسکه ات بند بیاید، آخرین باری که گل اقاقیا را زیر زبانت گذاشتی تا در امتحان نمره بالا بگیری، آخرین باری که مریض شدی و برای رفع چشم نظر، اسپند دود کردی... چقدر این خرافه ها حس خوبی داشتند.

و افسوس که علم آمد و گند زد به همه دلخوشی آدم ها، حالا هر روز علم پیشرفت می کند و از طرف دیگر؛ هر روز آدم ها افسرده تر می شوند، کاش علم نبود و مثل قبایل بدوی شب ها دور هم جمع می شدیم و پیر قبیله از ارواح سرگردان می گفت و ما بیشتر به هم نزدیک می شدیم و گرمای بازوهایمان به هم میخورد و احساس می کردیم که تنها نیستیم. علم آمد و ما را بیشتر با تنهایی مان آشنا کرد. هرچه درباره شیوه های برقراری ارتباط بیشتر تحقیق کردند، آدمها تنهاتر شدند، هر چه علم بیشتر در وجودمان نفوذ می کند، بیشتر می فهمیم که در جهان بی معنا زندگی می کنیم.

کاش «کوپرنیک» نبود و هنوز فکر می کردیم که در مرکز «جهان هستی» قرار داریم و تمام سیارات و خورشید و کهکشان ها به دور ما می چرخند، کاش نمی فهمیدیم که جهان بدون حتی ذره ای اعتنا به ما در حال گردش است و ما را پشیزی هم به حساب نمی آورد. کاش «داروین» نبود تا اشرف مخلوقات می ماندیم، کاش حتی یک درصد هم به این فکر نمی کردیم که شاید تکامل یافته موجودات پست تر باشیم، کاش نجوم انقدر پیشرفت نمی کرد که متوجه شویم بیشتر این ستاره هایی که عاشقانه بالای سرمان سوسو می کنند، میلیون ها سال پیش مرده اند و فقط نور آنها را می بینیم، کاش نمی فهمیدیم و لذت می بردیم از اینکه ستاره خودمان را پیدا کنیم که هر شب حواسش به ما هست و چشمک می زند.

کاش بین «لذت نادانی» و «رنج آگاهی»، لذت نادانی را انتخاب می کردیم و کسی کاری به کارمان نداشت. کاش نمی فهمیدیم و همچنان از زندگی لذت می بردیم،

و ای کاش روانشناس نبودم و مجبور نبودم که مراجعانم را از این «تلخی» و از این «رنج» آگاه سازم. از اینکه چقدر تنها هستند. کاش مجبور نبودم مراجعم را با گرفتاری هایش آشنا کنم و از او بخواهم که مسئولیت گرفتاری هایش را بپذیرد و بعد وی را در این روزگار علم زده ی بی هویت رها کنم تا به دنبال «معنا» بگردد. کاش روانشناس نبودم و مجبور نبودم مراجعم را از تحریف های شناختی اش، از اضطراب های وجودی اش، از گره هایی که در ارتباط با والدینش دارد، و از مسئولیت گریزی اش آگاه کنم. کاش می شد راهی پیدا کرد که تمام دردها را گردن جامعه انداخت، گردن والدین، گردن سیستم آموزشی، گردن ارواح سرگردان، گردن چشم نظر، و یا گردن قسمت و تقدیر انداخت، کاش میشد گردن ماه تولدش انداخت و گفت که خصوصیات متولدین این ماه همین است. ولی افسوس که انسان؛ محکوم به مسئولیت و انتخاب است، محکوم به آگاهی، و افسوس که آدم ها هر چه آگاهتر می شوند، رنج هایشان هم بیشتر می شود، و شاید همین رنج آگاهی، معنای زندگی باشند.


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:47 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

 باید یکی باشد...

باید یکی باشد، که نپوسی، که تنهایی تا زیر گلویت بالا نیاید، یکی که غروب جمعه را پس بزند با لبخندهایش و صبح شنبه را قابل تحمل کند، یکی که بتوانی بخوانی اش. باید یکی باشد برای یک سلام خشک و خالی، تا صورتت برای یک لبخند نتراشیده جا داشته باشد. باید یکی باشد که ساعت کوکی قدیمی ات را دوباره کوک کنی برای یک صبحانه دو نفره، که خانه جان بگیرد، که دستی به سر و رویت بکشی، باید یکی باشد و گرنه این تنهایی بی انصاف، روزگارت را سیاه می کند...

یکی که وقتی هست، مرگ نباشد، وقتی هست، بی حوصلگی نباشد، وقتی هست، آفتاب باشد، یکی که وقتی هست دود نباشد، ترافیک نباشد، یکی که وقتی می آید، صفحه ی حوادث روزنامه ها پر شود از خبر آمدنش، باید یکی باشد که وقتی هست، تنهایی صدایش در نیاید، یکی که وقتی اخبار ها از جنگ و کشتار کودکان می گویند، زیر چشمی نگاهش کنی و تمام جنگ ها و درگیری های ذهنی ات تمام شوند، و افکارت توافقنامه صلح امضا کنند، یکی که لحظه هایت را معنی دهد، یکی که وقتی می خندد، تمام گرفتگی های عضلانی ات، تمام سر دردهایت خوب شوند، و تمام کابوس هایت تمام...

باید یکی باشد، یکی که وقتی هست، آدم ها بخندند، دلها گرم شود، و کارگرها دست پر به خانه برگردند، یکی که وقتی می خندد؛ تابستان طول بکشد، آنقدر طول بکشد که آدم ها فراموش کنند دلگیری پاییز را، فراموش کنند غروب های سرد زمستان را، یکی که وقتی می خندد، ماه شب های مهتاب، ماتش ببرد و جُم نخورد از جایش، یکی که وقتی می خندد، عکاس های جنگ بیکار شوند، یکی که وقتی می خندد؛ سیاستمدارها سر به راه شوند. یکی که وقتی می خندد، زمان به عقب برگردد و شکسپیر، حال «اوفیلیا» را خوب کند، شوپنهاور از خوشبختی بگوید، و مارکز از «صد سال زندگی» بنویسد.

...

ولی حیف که هنوز سربازها به جنگ می روند، هنوز سیاستمدارها پشت انبوه میکروفون های رنگارنگ سخنوری می کنند، هنوز فصل ها هی تکرار می شوند و سیب های گلاب روی درختها خشک می شوند، هنوز عکاس های جنگ دستمزد می گیرند، هنوز فقط برای خودت چای درست می کنی و ساعت کوکی قدیمی خاک می خورد از بس که تکان نخورده، و هنوز زیر گلویت چیزی سنگینی می کند. باید یکی باشد ولی حیف.


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:45 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

 مرگ چه به روز ما می آورد؟ چه به روز ما می آید وقتی از کشتار مردم غزه و کردهای کوبانی می شنویم؟ چه به روز ما می آید وقتی از مرگ قریب الوقوع شاعری نامدار می شنویم؟ چه به روز ما می آید وقتی از مرگ چندین تن در سقوط هواپیما می شنویم؟ چه به روز ما می آید که تا گلن گدن تفنگ سربازی کشیده می شود و تیری رها می شود، شروع می کنیم به اشتراک مطالب و انتشار عکس های آن؟ چه به روز ما می آید که تا خبر احتضار فردی نامدار را می شنویم، شروع می کنیم به مرثیه سرایی؟ چه به روز ما می آید که تا چند ساعت از حادثه سقوط هواپیما نگذشته، انواع جک ها را درباره این حادثه درست می کنیم و آن را به طنز می کشیم؟ مرگ با ما چه می کند؟

فروید می گفت؛ گاهی جنگ، می شود جاذبه ای برای زندگی، چرا که مرگ را به خاطرمان می آورد. ولی انگار ما در برابر مرگ، خود را ناتوان می بینیم و توانایی مواجهه با آن را در خود نمی بینیم، انگار که ارتباط ما با مرگ، ارتباط نابرابری است، انگار تنهایی از پس آن بر نمی آییم. بنابراین با به اشتراک گذاری عکس ها، ویدیوها و نوشتن درباره مرگ افراد در نقاط مختلف جهان، افراد بیشتری را در تنش خود سهیم می کنیم، هرچه تعداد بیشتری از افراد را در تجربه اضطراب خود شریک کنیم، رنج کمتری حس می کنیم و به واقع از رویارویی مستقیم و تنها با مرگ گریز می کنیم.

و اما طنز، این جادوی تمام عیار فرار از اضطراب، ابزار بی نظیری برای کاهش اضطراب است. برای همین است که افراد عموماً بعد از مراسم سوگواری، تمایل عجیبی برای فکاهه گویی و طنازی پیدا می کنند، برای همین است که اگر قوانینی توهین آمیز از طرف مراجع قدرت اجرا شود (همچون منع وازکتومی یا سبد کالا)، ما به طنز روی می آوریم و با طنز، اضطرب خود را کاهش می دهیم.

و اشتباه ما این است که مرگ را جدا از زندگی می بینیم که بعد از زندگی می آید. افسوس که مرگ زیر پوست گونه هایمان، روی پلک های مان و روی نوک انگشتان مان جا دارد. و انگار باید یاد بگیریم که برای خوب مردن، باید خوب زندگی کرد.

به قول هایدگر، وقتی در مرتبه «فراموشی از هستی» باشیم، خود را به وراجی های بی ارزش روزمره ای همچون طنز و یاوه گویی های اینترنتی دلخوش کرده و در آنها غرق می شویم، تا جایی که تسلیم دنیای روزمره شده و دلواپس شیوه سقوط هواپیما، گستره مرزهای اسرائیل، وضعیت سلامتی فلان ادیب یا هنرمند نامدار می شویم و هیچوقت به مرحله ای نمی رسیم که از «آنچه هستیم» لذت ببریم، از «وجود چیزها» لذت ببریم نه از «شیوه وجود آن ها».

بیایید به جای وحشت، بدبینی، منفی بافی، یا حتی اشتراک و نوشتن درباره رویدادهای پیش آمده و تلاش مذبوحانه برای کاهش اضطراب مرگمان، به مرگ خیره شویم، به آن بیاندیشیم و از آن فرار نکنیم، که به قول نیچه؛ گرچه ذات مرگ نابودمان خواهد کرد، ولی اندیشیدن به مرگ، نجاتمان خواهد داد.


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:43 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

 لحظه ها نه دیر می آیند و نه زود … آن ها درست سر وقت می آیند … ! 
این ما آدم هاییم که دیر یا زود ، می رسیم … ! 
به چشمهایم زل زد و گفت : با هم درستش می کنیم … 
و من تازه فهمیدم : تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد! 
با هم … ! چه لذتی داشت این با هم … ! حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد … حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت … حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم ..! تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد ، می توانست حس من را در آن لحظات ، درک کند ! 


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:16 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

 گاهی وقتا باید یه نقطه بذاری! 
باز شروع کنی… 
باز بخندی… 
باز بجنگی… 
باز بیفتی و محکم تر پاشی… 
گاهی باید یه لبخند خوشگل به همه تلخی ها بزنی 
و بگی: 
"مرسی که یادم دادین جز خودم کسی به دادم نمیرسه"


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:14 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

 این زندگی گذراست… 
نه غمش پایدارست 
و نه خوشی اش. 
به کوله بارت نگاه کن، که چگونه پرش کرده ای. 
آرزویی بکن … 
گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه … 
آرزویی بکن … 
شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد !


برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 12:09 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(3)
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما