همه‌ی مداد رنگی‌ها مشغول بودند
به جز مداد سفید
هیچ کسی به او کار نمی‌داد
همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمی‌خوری…!"
یک شب که مداد رنگی‌ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد
ماه کشید…
مهتاب کشید…
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک‌تر شد
صبح توی جعبه‌ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.



برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 02 خرداد 1393 | 10:52 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(1)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما