اول

دل آدم می گیرد بعضی وقتها...

همان بعضی وقتها که حس می کنی خدا نزدیک تر از آن چیزی است که فکرش را می کردی. با اتفاقی کوچک ایمان می آوری " اقرب من حبل الورید" بودنش را برای شاید هزارمین بار و این ایمان مثل قبل تر ها بازهم برایت تکرار می شود و تو این بار هم مثل هر بار  مطمئنی که باید مواظب این حس شیرین باشی تا مثل همان قبل تر ها فراموشش نکنی.

 

آخر

عادت کرده ایم به نبودنش.

عادت کرده ایم به اینکه صبحها دعای عهد بخوانیم.

عادت کرده ایم به اینکه صبح جمعه ها برای سر دادن غم هجرانش، دعای ندبه بخوانیم.

عادت کرده ایم که برای سلامتی و تعجیل فرجش، ختم صلوات بگیریم و بارها برای آمدنش، قرآن ختم کنیم.

عادت کرده ایم که عصر جمعه ها دلمان بگیرد برای اینکه نیامد این جمعه هم.

عادت کرده ایم که نیمه شعبان برایش کوی و برزن بیاراییم به امید آمدنش.

عادت کرده ایم...

اما عادت نکرده ایم که فکر کنیم برای چراهای نیامدنش...

عادت نکرده ایم که فکر کنیم به خودمان، به دلیل اصلی نیامدنش که "ماییم". به اینکه چقدر برایش زمینه سازی کرده ایم؟؟؟ به اینکه آماده ایم؟؟؟

عادت نکرده ایم که دلمان را بشوییم از این همه رنگ و ریا. از این همه شعار...

در یک کلام عادت نکرده ایم به اینکه آماده کنیم خودمان را برای ظهورش...

 


 

التماس نوشت فقط بخواهیم با نگاه مهربانش، دلمان را زیرورو کند. تا پر بگیرد دلمان. همین کافیست برای عیدی مان.

 

 بنده روسیاه :شهرام مهدیزاده



برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | 19:45 | نویسنده : shahrammehdizadeh | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران


  • پاتوق مقالات شما